دختر اهورایی

از دل تنگی های من
 
از رهی معیری
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧  

 

ترا خبر ز دل بی قرار باید و نیست

غم هست،ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست

چو شام غم،دلم اندوهگین نباید و هست

چو صبحدم،نفسم بی غبار باید و نیست

مرا زباده ی نوشین،نمی گشاید دل

که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من

ترا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست

به سردمهری باد خزان نباید و هست

به فیض بخشی ابر باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی؟که از غم عشق

ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست

کجا به صحبت پاکان رسی؟که دیده ی تو

بسان شبنم گل،اشکبار باید و نیست

رهی، به شام جدایی چه طاقتی است مرا؟

که روز وصل دلم را قرار باید و نیست



 
مرا تو بی سببی نیستی
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧  

مرا تو

بی سببی،

نیستی.

براستی صلت کدام قصیده ای

ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی

به آفتاب از دریچه ی خورشید؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد.

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!



 
از سهراب سپهری
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧  

جهنم سرگردان

 

شب را نوشیده ام

و بر این شاخه های شکسته می گریم.

مرا تنها گذار

ای چشم تبدار سرگردان!

مرا با رنج بودن تنها گذار.

مگذار خواب وجودم را پرپر کنم.

مگذار از بالش تاریک تنهایی سربردارم

و به دامن بی تاروپود رویاها بیاویزم.

 

سپیدی های فریب

روی ستون های بی سایه رجز میخوانند.

طلسم شکسته ی خوابم را بنگر

بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته.

او را بگو

تپش جهنمی مست!

او را بگو :نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.

نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.

جهنم سرگردان !

مرا تنها گذار.



 
ه_الف_سایه
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧  

ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی

ازین سرای کهن راهی کجام کنی!

درین جهان غریبم از آن رها کردی

که با هزار درد آشنام کردی!

بسم نوای خوش نواختی و آخر عمر

صلاح کار چه دیدی که بی نوام کردی!

چنین عبث نگم داشتی به عمر دراز

که از ملازمت همرهان جدام کنی!

دگر هر آینه جز اشک و خون چه خواهی دید

گرفتم آن که تو جام جهان نمام کنی!

مرا که گنج دو عالم بهای مویی نیست

به یک پشیز نیرزم اگر بهام کنی!

زمانه کرد و نشد،دست جور رنجه مکن

به صد جفا نتوانی که بی وفام کنی!

هزار نقش نوم در ضمیر می آمد

تو خواستی که چو سایه غزل سرام کنی!

لب تو نقطه ی پایان ماجرای من است

بیا که این غزل کهنه را تمام کنی!



 
سر آغاز
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧  

هر کسی روزنه ای است به سوی خداوند، اگر اندوه ناک شود.اگر به شدت اندوهناک شود.                      

بر گرفته از کتاب:(روی ماه خداوند را ببوس)